تبليغاتX
چه غریب ماندی ای دل...

























چه غریب ماندی ای دل...



ای همان صمیمانه ترین!

تماشایت را از دل م دریغ مکن..

 

 

من به چشمان پر از جاذبه ات محتاجم...

 


 

نوشته شده در ساعت توسط منصوره|


تو حال دلم را ببین و برو...




درد تن ، درد روح را سبک می کند...



نوشته شده در ساعت توسط منصوره|





" با زخم باید ساخت .. طول میکشه ولی خوب میشه .. "



سگ كشي / بهرام بيضايي










نوشته شده در ساعت توسط منصوره|




طعم عجیبی دارد این پشت پا زدنها ..!

رفتن و حتی یک لحظه هم پشت سرت را نگاه نکنی

من این در هم شکستنها را دوست دارم وقتی می بینم دلم هم میان آنهاست...



نوشته شده در ساعت توسط منصوره|



همه‌ی راز علاقه‌ی آدمی به آدمی

همين رويای ساده‌ی رفتن و

بعد

بی‌خبر آمدن‌های هميشه‌ی اوست ...


سید علی صالحی





نوشته شده در ساعت توسط منصوره|



" حرف حق می زنی عزیزم. ولی .. باید یاد بگیری هر حقیقتی رو تو صورت طرف

مقابل تف نکنی ...

 روح و روان آدما از هر حقیقتی عزیزتره .."


رضا کیانیان. چتری برای دو نفر ..

نوشته شده در ساعت توسط منصوره|



حـال و احـوال ِ ایـن روزهــایـم ، 
فـرفـره ای را مـي مـانــد...
کـه دلــش نـه بـه بــاد ...
و نـه حـتــي بـه نـسـیـم،
کـه بـه یـک فــُـوت خـوش اسـت ...




نوشته شده در ساعت توسط منصوره|



" ناپلئون هم همین اشتباه را کرد ..

وقتی مسکو را گرفت، طوری آن را سوازند و ویران کرد،

که نه دیگر به درد خودش خورد نه هیچ کس دیگر ...

حالا تو ببین چه می کنی با دل ما !‌ ... "






نوشته شده در ساعت توسط منصوره|



حال این روزهای من نه شبیه آسمان گرفته ی شهر است

و نه شبیه خنده ی کودکی که پرندگان آسمان را اشاره می کند !

نمی دانم...

شاید شبیه  چشم بی فروغ یک نابینا ! و یا

شاید هم شبیه سرفه های مکرر یک پیرمرد !

حالا روزهاست که دلتنگیهایم را گذاشته ام پشت در !

- همانجا بمانید ! من خسته ام..خسته !

می بینید که

کلماتم بی حوصله شده اند  ..دیگر هیچ ترانه ای را به خاطر ندارم !

"راهمان دور و دلمان کنار همین گریستن است"

حرف های نگفته را گفته ام ..همه را ! 

دیگر از من خسته چه می خواهید که

نه حکایتی مانده و نه شکایتی!

 

 پ.ن:

 

" و چنان بی تابم،

 که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت،

بروم تا سر کوه!

دورها آوایی است، که مرا می خواند  "

 








نوشته شده در ساعت توسط منصوره|



 

تو با تمام وجود آن را خواستی!

آنقدر خواستی که یک لحظه ضربانهای قلبت ،

 بیقرارانه به دیواره قلبت، می کوبید و تو.. مثل

 باروت ،  آرام و بی حرکت ناگهان آتش گرفتی !

خودت را چنان فراموش کردی

 که حتی آنروز ، کفش هایت را لنگه به لنگه پوشیدی..

به خاطرش آن قدررر سوختی و ناراحتی کشیدی که

 حتی دیوارها هم به حالت گریه می کردند!!

 در داشتنش آنقدر بی طاقت بودی که اسمت هم فراموشت شد...

یک دل نازک لرزان ! ...

چطور سنگینی این  محبت را می توانست تحمل کند!

 طوری که خم نشود..

فرو نیفتد..

 بیقرار لذت نشود ...

دیوانه نشود..

نمیرد !



پ.ن:

هوا را از من بگیر ، غم ات را اما نه .







نوشته شده در ساعت توسط منصوره|


آخرين مطالب
» حالیا...
»
»
»
»
»
»
»
»
» طوریم نیست، خرد و خمیرم، فقط همین !
Design By : Pars Skin