چه غریب ماندی ای دل...
ای همان صمیمانه ترین! تماشایت را از دل م دریغ مکن.. من به چشمان پر از جاذبه ات محتاجم...
" با زخم باید ساخت .. طول میکشه ولی
خوب میشه .. " سگ كشي / بهرام بيضايي همهی راز علاقهی آدمی به آدمی سید علی صالحی " حرف حق می زنی
عزیزم. ولی .. باید یاد بگیری هر حقیقتی رو تو صورت طرف
مقابل تف نکنی ... روح و روان آدما از هر حقیقتی عزیزتره
.." رضا کیانیان. چتری برای دو نفر .. حـال و احـوال ِ ایـن روزهــایـم ، " ناپلئون هم همین اشتباه را کرد .. وقتی مسکو را
گرفت، طوری آن را سوازند و ویران کرد، که نه دیگر به درد خودش خورد نه هیچ
کس دیگر ... حالا تو ببین چه می کنی با دل ما ! ... " حال این روزهای من نه
شبیه آسمان گرفته ی شهر است و نه شبیه خنده ی کودکی
که پرندگان آسمان را اشاره می کند ! نمی دانم... شاید شبیه چشم بی فروغ
یک نابینا ! و یا شاید هم شبیه سرفه های
مکرر یک پیرمرد ! حالا روزهاست
که دلتنگیهایم را گذاشته ام پشت در ! - همانجا بمانید ! من
خسته ام..خسته ! می بینید که کلماتم بی حوصله شده اند
..دیگر هیچ ترانه ای را به خاطر ندارم ! "راهمان دور و دلمان
کنار همین گریستن است"
حرف های نگفته را گفته
ام ..همه را ! دیگر از من خسته چه می
خواهید که نه حکایتی مانده و نه
شکایتی! پ.ن: " و چنان بی تابم، که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت، بروم تا سر کوه! دورها آوایی است،
که مرا می خواند " تو با تمام وجود آن را خواستی! آنقدر خواستی که یک لحظه ضربانهای قلبت ، بیقرارانه به دیواره قلبت، می کوبید و تو..
مثل باروت ، آرام و بی حرکت ناگهان آتش گرفتی ! خودت را چنان فراموش کردی که حتی آنروز ، کفش هایت را لنگه به لنگه
پوشیدی.. به خاطرش آن قدررر سوختی و ناراحتی کشیدی که حتی دیوارها هم به حالت گریه می کردند!! در داشتنش آنقدر بی طاقت بودی که اسمت هم
فراموشت شد... یک دل نازک لرزان ! ... چطور سنگینی این محبت را می توانست تحمل کند! طوری که خم نشود.. فرو نیفتد.. بیقرار لذت نشود ... دیوانه نشود.. نمیرد ! پ.ن:


همين رويای سادهی
رفتن و
بعد
بیخبر آمدنهای هميشهی اوست ...
فـرفـره ای را مـي
مـانــد...
کـه دلــش نـه بـه بــاد ...
و نـه حـتــي بـه نـسـیـم،
کـه بـه یـک فــُـوت خـوش اسـت ...



| Design By : Pars Skin |

